اردی‌بهشت هم گذشت و تو را نبوسیدم...!



1

قناعت کردیم به گوساله‌ها...

موسی که برگردد

شاخ در می‌آورد!

 

2

با دهان باز

کنار در مانده...

بی‌من رفتن‌ات را باور نکرده

کفشم حتّی!

 

3

دعامان کرد که:

«دوستانم هرکجا هستند

روزهاشان پرتقالی باد!»*

امّا چرا سهم من شد

پرتقال خونی!

 

4

چه سرّی‌ست؟

هربار تو را مرور می‌‌کنم

لب‌هایم

بوی سیگار می‌گیرند!


5

تو را به خدا شمعی روشن کن!

فالی بگیر!

غزلی بخوان!

پروانه‌ای توی قلبم

پرپر می‌زند...

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* از سهراب

 

  
نویسنده : محمّد نقیان ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠
تگ ها :